تبلیغات
شهــــــــدای بُــــداغ آبـــــــاد - هفتمین برجک!!!
زیارت عاشورا مشاهده وب سایت شهید گمنام

شهــــــــدای بُــــداغ آبـــــــاد
 
هر گلی،علت و عیبی دارد/گل بی علت و بی عیب،خداست.



بسم رب المهدی

زمان: زمستان ، اوج زمستان ، ساعت 3 بامداد. مکان: برجک هفتم ، وسط سینه ی یکی از کوه های ایران، البته اگر قلب کوه ها همانند قلب آدم ها در سینه یشان باشد ، با این حساب برجک هفتم دقیقا روی قلب کوه قرار دارد. به هر حال پستت شروع می شود ، این دو ساعت آخریست که پست می دهی ، دو ساعت اول و دوم  به هرطریقی بود سپری شد ، اما این دو ساعت آخر فرق

می کند ، اوج سرمای اینجا درست بین همین ساعت  سه تا پنج است . دو شبی میشود که برف باریده و تازه بند آمده . از همان دقایق اولی که از پستت میگذرد، حتی شاید قبل تر از آن ، نگاهی به قلب سفید پوش کوه می اندازی و با خودت می گویی:  " امشب برف ها برایم خواب سرما دیده اند!" به حرفت با تمام وجود ایمان داری و می دانی که به زودی خوابشان برایت تعبیر میشود...تعبیر می شود ، اول سر انگشتانت مغلوب این سرمای استخوان سوز می شود و بعد انگشتان پاهایت ، می آیی با نفس های سردت دست های یخ زده ات را گرم کنی ، اما فایده ای ندارد. کم کم دشمنانت را بهتر می شناسی ، دشمن اول سرما ،دشمن دوم زمان. می دانی که اگر از پس اولی هم بر بیایی ، دومی حریف راحتی برایت نیست،قانون پست دادن است ، همیشه همین طور است ، جسمت مغلوب سرما میشود و روحت مغلوب زمان . زمان نمی گذرد ، تنها راه این است که ذهنت را منحرف کنی ،با زیارت عاشورایی شروع میکنی ، که معمولا در جیب لباست خاک می خورد ،آن را بیرون می آوری و برای چندمین بار مرورش میکنی ، می خوانی و می خوانی و در دل دعا میکنی کاش تمام نشود ، اما...........مهجهم دون الحسین علیه السلام . نگاهی به آسمان پر ستاره ی شب میکنی و جزء به جزء اش  را از نظر می گذرانی ، ناگهان به ذهنت می رسد ، کلاس امروز صبحت (جهت یابی با ستارگان ) را با خودت مرور کنی. حربه ی خوبیست برای غلبه بر زمان . ستاره های ذات الکرسی یا دبلیو را پیدا میکنی و از وسط پنج برابرش میکنی تا به ستاره ی قطب شمال برسی و در نهایت شمالت را پیدا میکنی . برای اینکه کمی بیشتر زمان بگذرد ،ستاره ی قطبی را یک بار دیگر با پنج برابر کردن ستاره های ملاقه ای یا همان دب اکبر پیدا میکنی تا از شمال خودت مطمئن تر شوی. بعد ستاره های خوشه ی پروین را پیدا میکنی و یادت می آید که ابتدای این خوشه ی انگور شرق را نشان می دهد . نگاهت هنوز به آسمان است و خیالت راهت است که همه را گفته ای ، که ناگهان چشمت به ستاره های بادبادکی می افتد ، اول حافظه ات یاری نمی کند اما بالاخره یادت می آید که دمشان جنوب را نشان میداد. حالا مطمئنی همه را گفته ای، کنجکاو می شوی بدانی قبله کجاست؟ پیدایش میکنی و رو به رویش می ایستی....جالب است ، دقیقا رو به روی برجک ، تمام مدت ناخواسته رو به همان سمت ایستاده ای ، چیزی روی کوه مقابل نگاهت را به سوی خودش می کشد ، نوشته ای که تا چند شب پیش روی کوه پنهان بود ، اما با سفیدی برف های این دو شب ، خودش را نمایان کرده است . نوشته ای روی کوه مقابل ، در امتداد برجک هفت ، درست در جهت قبله ، در دل ،نوشته را چند بار تکرار میکنی : السلام علیک یا صاحب الزمان...انگار برجک هفت قرار است برای تو کارگاه آموزشی انتظار باشد ، قرار است معنای انتظار را با تمام وجودت حس کنی. حالا تو و انتظار در برجک پست می دهید ، انتظار در نگاهت خلاصه می شود ، همان نگاه را به جاده ی رو به روی برجک می دوزی تا سر و کله ی نفر بعدی که قرار است پست را از تو تحویل بگیرید پیدا شود...دو ساعت تمام شده و او هنوز نیامده است، صدای تیک تاک ثانیه های ساعتی را که درون جیب چپ لباست گذاشته ای تا چشمت به صفحه اش نیفتد ، همانند ضربه های پتک آهنگران در گوشت می پیچید...حالا میدانی انتظار یعنی چه؟ بی قراری یعنی چه؟ دیر آمدن یعنی چه؟ ...بس است...نفر بعد با ده دقیقه تاخیر ، و با گام های آهسته و بی خیال به سویت می آید ، عصبانی میشوی ، می خواهی بر سرش داد بزنی و دوساعت و ده دقیقه سرمایی که در بند بند وجودت تل انبار شده است را بر سرش بکوبی ، اما دندان روی جگر می گذاری و به جای این کارها ، از در دوستی سلامی میکنی ، اما جوابی نمیشنوی! عزم رفتن میکنی ، درست از همان جاده ای که او چند دقیقه پیش از آن بالا آمده ،کم کم از برجک دور می شوی ، نگاه سردش را بر روی خودت احساس میکنی . یاد آ ن شعر معروف اخوان می افتی و با خودت زمزمه اش میکنی: زمستان است ، سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ، سرها در گریبان است.

زمستان است...


 

اللهم عجل لولیك الفرج





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 23 مهر 1394 توسط م،محمدی