تبلیغات
شهــــــــدای بُــــداغ آبـــــــاد - كوچه های غربت و غم ، قحطی یك مرد بود!!!
زیارت عاشورا مشاهده وب سایت شهید گمنام

شهــــــــدای بُــــداغ آبـــــــاد
 
هر گلی،علت و عیبی دارد/گل بی علت و بی عیب،خداست.


بسم رب الزهرا (س)

فقط چند قدم از كوچه تا روضه باقی مانده بود.

فقط چند قدم تا نیلی شدن روی هستی باقی مانده بود.

فقط چند قدم تا شكسته شدن ،پر پرواز كبوتر ها باقی مانده بود.

فقط چند قدم تا روانه شدنش  در میان آتش و دود ، باقی مانده بود.

ای كاش نمی رفت مادر...می دانم كه می دانست ، قرار است طعمه ی ندانستن ها شود.اما رفت....

انگار هیچ راه دیگری نبود و مسیر تاریخ اسلام درست باید ،

از روی پهلوی شكسته و روی نیلی او می گذشت.

قدمهایش محكم بود و حجابش محكمتر ، چادر حجاب او نبود ، او حجاب چادر شده بود...

باید عبور میكرد از كوچه های غربت...


چهل حرامی انتظارش را می كشیدند ، نه صبر كن انگار كه بیشترند 

یادم رفته بود در و دیوار و مسمار را بشمارم.

از میان حرامیان می گذشت... كه دست سنگین یك حرامی بلند شد و پایین آمد...اما چه پایین آمدنی

لعنت خدا بر او كه نمی دانست دست سنگینش را كجا پایین می آورد.

پایین آمدن دست سنگین حرامی همانا و بالا رفتن فریاد این المنتقم مادر ، وسط كوچه همان.

مولا جان! مادرت صدایت می زند، نمی آیی؟!

آخر پاره ی تن پیامبر و دست های سنگین!!!

پاره ی تن پیامبر و پهلوی شكسته!!! ، پاره ی تن پیامبر و آتش و دود!!!

به خدا كه نیلی ، رنگ برازنده ای برای پاره ی تن پیامبر (ص) نیست.

خدایا! روی ماه نیلی شد ، اما...

خدایا! یاسی كبود شد ، اما ....

خدایا! پهلویی شكسته شد ، اما...

اما علی باید صبرمی كرد، باید سكوت می كرد...

خدایا! دیگر وقتش شده است ، آغوشت را برای محسن باز كن...

مادر جان می دانم خسته ای ، میدانم كه دیگر رمقی برایت نمانده...

خبر دارم از پهلوی شكسته و تمام دردهای تنت...

اما با همین حالت ، باید به سوی مسجد بروی...

می دانی كه ریسمان بر گردن خورشید انداخته اند ، و او را برای بیعت برده اند.

مادر جان! میدانی كه علی مامور به صبر است ، كه اگرنبود كه....

پس خودت باید با خطبه ات هستیشان را به باد دهی.

اما حالا كه می روی ، اگر علی را دست بسته دیدی ، نفرین مكن ،علی نگران نفرین توست ،

نفرینت پایه های عالم هستی را می لرزاند...

علی نگران است ، كه به سلمان می گوید ، مگذار دختر رسول خدا(ص) نفرین كند.

مگر می شود كه علی بگوید كاری مكن و تو آن كار را انجام دهی...

 

مادر جان! تو ازكوچه گذشتی و ما هنوز دركوچه  مانده ایم!

قدمهای آخر است ، دیگر چیزی تا شهادتت نمانده است...

پدرت دلتنگ توست...منتظر توست...بقیه ی قدم ها با علی (ع)...تو برو...

حالا علی می ماند و سخت ترین و تاریك ترین شب عمرش

داغ تو رمق از شانه های علی گرفته است.

چگونه باید تو را با دستان خودش غسل دهد؟

با دستان خود ، كفن كند؟

با دستان خود خاك كند؟

زمین با چه جراتی  می خواهد تو رادر دل خود جا دهد...

مادر جان! تو دفن شدی در دل زمین و زنده شدی در دل آسمان...

تنها یك قدم دیگر باقی مانده است و همه ی ما منتظر همان یك  قدم باقی مانده هستیم...

منتظر آمدن تنها كسی كه از مزار بی نشانت خبر دارد...

اما تا آن روز ، هزاران حرم در دلهایمان برایت برپا می كنیم...

تا همه بدانند كه:

حرم مادر ما سینه ی ماست

تا نگویند كه او بی حرم است

 

اللهم عجل لولیك الفرج





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 23 مهر 1394 توسط م،محمدی